رفتن يگانه اصلِ پيمودن نيست
هستى!
روز كه تمام مىشود، شب كه پا بر گليم زمين دراز مىكند
نوعى تپش نوعى خواهش، نوعى كمبود در خودم، در كنارم احساس مىكنم،
آيا اين همه تقلا،
اين همه تحمل درد،
اين همه بيقرارى
براى همان موجود دو پايى است كه روزى از آن گريزان بودم؟
مگر مىشود! نه!
نمىتوانم او را مانند كسان ديگرى كه تا بهحال ديدهام فرض كنم.
حتى دردى كه شعلهاش در من بيدار شده هم، هيچ شباهتى به اين دردهاى روزمرهگى من ندارد،
هستى!
حتى درد دورى نيز لذتبخشاست،
باشد هيچ اشكالى ندارد بگذار اين بار تا نهايت توانِ كشش بر دوش من باشد.
صدف!!
اين ستارهها، اين سياهى، اين چراغ مطالعه، اين طرحها و نقاشىهاى نيمهتمام همه شاهدند
كه من چقدر از درد نبودِ تو در كنار خودم هم لذت مىبرم! همه شاهدند ... .
هستى!
رفتن يگانه اصلِ پيمودن نيست
اين جاده بيشتر از آنكه به منظور انفصال طرح شده باشد براى ارتباط است،
هستى!
ارتباط در رفتن نيست،
در آمدن است،
در برگشتن و خوب به حقيقت نگريستن،
ارتباط در بهسوى همديگر گام برداشتن است.
تركِ مسير ظلم است.
باور خويشتن
هستى!
آيا مىدانى كه باور كردن خويشتن گامى به سوى هدف و آيندهاى روشن است؟
لمس كردن دلهره و احساس دلهره تنها نيروى ترس را در ما بيدار مىكند.
چرا در سياهىهاى يك قضيه يا مسئله تنها به زواياى مجهول آن توجه مىكنيم
چرا به نقطه روشن و نور اميدى كه به چشم مىخورد توجهى نداريم.
مگر نه اينكه از سوراخ كليد در يك اطاق تاريك مىتوان محيط روشنى را با معلومات پيرامونش ديد؟
توجه كردن به نقطهها و زواياى مجهول يك قضيه تنها فشار و اضطراب سياهى را بر ما وارد مىسازد
هر چند كه براى حل مسئله بايد به گرههاى كور آن نيز توجه داشت
اما با وسعتى بيشتر به مسئله و پيرامون آن )از گشايش تمامِ در( نگاه كردن حل مسئله را آسانتر مىكند.
هستى!
باور كردن درد تنها پنهانكردن آن نيست
بلكه بروز دادن و اطمينان دادن به كسى است كه بىخبر از درد تو است!
آگاه ساختنِ كسى است كه نگران آينده تو و خودش است.
اطمينان دادن به كسى است كه رهايى را در شكستن ميلههاى زندان مىداند
نه در رؤياى رهايى بودن.
صدف!
به رهايى فكر مىكنيم و اين تنها فكر است،
عملى در كار نيست
فكرمان را هر شب در اولين ساعات خواب روى كاغذ مىآوريم
اما بعد از چند صباحى متوجه نوعى درماندگى و خستگى )حتى از نوشتن هم( در خودمان مىشويم.
با اينكه هميشه ادعا مىكنيم كه از تكرار مىگريزيم و از آن متنفريم
اما گاهى اوقات كاستىهاى خودمان را خواسته يا ناخواسته تكرار مىكنيم.
البته من به اصلِناخواسته بودن فعلهايمان اعتقادى ندارم
چون ناخواستگى هميشه بعد از وقوع فعل و پشيمانى ظهور مىكند!
ما از صفت ناخواسته فقط براى توجيه اعمالمان استفاده مىكنيم.
صدف!
هر كارى كه انجام مىدهيم قبل از وقوع خواهش است،
اگر بر وفق مراد شود دلخواه،
و اگر برعكس اين قضيه باشد و يا با نوعى پشيمانى و ندامت همراه شود گناهِ ناخواسته مىشود
كه اين همان عذر بدتر از گناه است.
وقتى از كمال حرف مىزنم
منظورم همين اوقات است كه به جاى ندامت، علاج قبل از وقوع كرده باشيم
آن هم خواسته و دلبخواه،
طورى كه جبر در آنسوى ديوارهاى سطح تفكرمان عاجز از صعود و تسخير باشد!
صدف!
اينجا حضور دارى
و من غرق در تو
به من نگاه مىكنى
مىخندى
و برمىگردى
مىروى
راهى دور!
آه! شمع افتاد ... !
نقش پر دوام رفتن ها
سلام
نه از آسمان خبری ست
نه از پستچی !
در های چار طاق
منتظر
خاک
آب
جارو
و رد پایی که هیچوقت بر نگشته است !
موضوع
دوستان عزیز من
برای آنکه همیشه بیننده رکن اصلی وبلاگ هست
از شما دوستان عزیز و با فکرم خواهش دارم که مضوع پستهای آتی را شما پیشنهاد بدهید
ممنون شما
نرودا
شعری در مورد باران برای تمامی ناودانهای تشنه لب !
هستى شاعرك من!
گهگاهى كه دست به قلم مىشوم احساس مىكنم كه واژهها بوى شعر مىدهند.
مىآيم كنار كتابخانه كوچكم مىنشينم.
بوى زمستانِ اخوان،
بوى باغ آينه شاملو،
بوىِ ماهى سياه كوچولو و بوى كتاب مىشنوم،
وغوغ سگ ولگرد، بيگانه كامو، و صداى قاراقاشقاىِ بابك مىآيد.
اين همه كتاب آيا بر آگاهى و درك ما افزودهاند؟
يا دليل حماقت ما از ندانستن فلسفه زندگى مىباشند؟!
صدف جان!
مىگويى كه: »لبخند تو را در باران مىخواهم«.
مگر نمىدانى كه
»اين شاگردِ تنبل، گريانِ پاىِ همين تخته است!«
باور كن!
»من درس لبخند را از ياد بردهام!«
تا تو پيش درآمدِ باران را ديكته مىكنى
من از هجىِ باران، دريا را مىسازم، طوفانى و آرام.
نمره كه مىدهى؛
صفر همان صفرِ ديروز است
همان گردىِ زير علامت تعجب!
جريمهام مىكنى:
بايد صدبار بنويسى: باران
قشنگ، پررنگ، آهسته.
مىگويم:
اجازه خانم!
من كه باران را درست نوشتهام،
صدايش را هم نمىشنويد؟ من كه خودِ ابرم!
تو عاشق بارانى و نمىدانى كه ابر مادر باران است
در ريزش باران و غرش هقهق تو ابر را نمىبينى و به ناوران و چتر دلخوشى،
به چتر كه نگذاردت تا كه باران خيسات كند،
آغشتهات كند نگذاردت كه بياميزى با باران،
با ابر، با اين قطره گرم، مگر باران از قطرههاى اشك نيست؟
من كه خودم انشاىِ بارانم!
اصلاً شما!
خودتان!
اصلاً خودتان هيچ بلد هستيد كه چگونه باران را مىنويسند؟
تو مىخنديدى ... هى بخند!
و من هاج و واجِ تعجبم! علامت تعجب، تعجب.
شرط مىبندم خود اين واژه،
تعجب از سرورويش مىبارد
كه چرا من هميشه متعجبم!( در فكر اين هستى كه چه نمرهاى بايد داد؟)
دوباره مىپرسم:
آيا نمىشود كه از اين به بعد، لبخند را ديكته كنيد؟
و تو مىمانى، سكوت مىكنى و تفكر،
نه! اول باران،
بعد لبخند!
تو باران را ياد نگرفتهاى.
مىگويم: اجازه خانم! به خدا من ياد گرفتهام،
شما مرا جريمه مىكنيد در حالىكه اقيانوس خواب مرا مىبيند.
و من مىنويسم جريمهام را هزاربار،
به حالتِ شرجى،
باران، باران، باران، باران باران، باران، باران، باران
هستى جان!
امروز عصر آرام رفتم تا تهِ آن سايهسار قشنگ
و كنار بيد مجنون نشستم
يك دلَِ سير عين امشب كه باران مىباريد گريستم.
در حالى كه تنم را كمى آنسوتر مىكشيدم
به خودم نگاه كردم كه زير درخت نشسته بود،
تا باران او را خيس نكند.
نشسته بود و سرش در ميان دستهايش چمباتمه زده بود،
گريه دلم را شنيدم دود سيگار تن خودم را مهآلود كرده بود،
يواشكى دوربين را برداشتم، از دريچه نگاه كردم،
هيكل خودم داخل كادر آمد، به من نگاه مىكرد،
ابر شده بود، مىباريد، دوربين برقى زد و غرّيد، هنوز داخل كادر بود.
برگشتم و جاى خودم نشستم،
به قالب خودم درآمدم، حالا من خودم بودم و به روبرو نگاه مىكردم،
به آب گلآلود، به پل شكسته و خاكستر سيگار چه زياد بود.
امروز عكسها را چاپ كردم،
عكس خودم بود، تنها و مات، كنار آب و هيچ اشكى ديده نمىشد
انگار دستگاههاى چاپ هيچ اشكى را چاپ نمىكنند!
دوباره نگاه كردم،
آرى! من اشكها را مىديدم
به پنهانى فروچكيده از ناودان عكس
من رنج خودم را ديدم كه فرو مىچكيد و رنج چشمهايم را ديدم.
هستى!
چمدانِ دلهره و بىاطمينانى را اگر خالى بكنى
آن هنگام مىتوان گفت كه عشق:
آبِ گلِآلود نيست،
عشق: حقيقت اطمينان است.
هستى جان!
جوياى حال تو مىشوم ... تو تنها دلهره دارى،
نترس! من سوىِ تو يكى مىآيم
و پيدايت مىكنم
هستى جان
نگرانترين دختر متولد شده بهدنيا نيامده من!
دلهره داشتن شرط دانستن نيست، نگران نباش،
مگر تو خود جادهاى.
پيچوخمِ جاده را كسى مىشناسد كه از آن جاده بگذرد،
من از تو نگذشته، من از تو عبور نكرده، مىشناسمت.
از خانه بيرون نمىآيم مگر به شوق تو،
مبادا كه غربتى ساده در سراشيبى كوچه خواب نازِ تو را آشفته كند.
مبادا كه غمگين باشى.
بند كفشهايم را نمىبندم مگر به قصد ادامه
تا انتهاى قدم،
جاده،
سفر،
پلهاى چوبى و نوبت عاشقى.
هستى جان!
با ترس زنده نباش، با درد زنده باش،
درد تب رويش است، تب شروع جستجو است،
براى تسكين، درمان، و مسكن آرامبخش دردِ فردا است.
درد خودِ درمان است.
آن كلاغها آرامش ما را بر هم زدند،
مدتى است كه با هم بودن ما پر از دغدغه شده است
كلاغها گاهى خبرهاى دروغ مىدهند،
شايد هم راست، اما چشمان من و تو گواهىِ فردا را مىدهند
گهگاهى كه چشم راست من مىپرد خوشحالترم،
كور باشم اگر دروغ بگويم وقتى كه چشم چپم مىپرد تمامى دنيايم زير و زبر مىشود.
اين قلم به دستِ شكننده،
اين پردهنشين دلواپسى، كپى من است آيا؟
جاى من كجاست؟
من كه با تمامى ذرات صدايت كردم.
نامت را داد زدم، در ديروزى كه هر گمشده، گمشده بود.
من در كجاى اين مكانم؟ در كجاى آن دلِ پر ترديد؟!
هستى!
گوش ادراك شنيدن نيست،
شنيدن ادراك گوش است.
چشم باور شنوايى نيست،
ديدن باورِ شنوايى است.
تو بيناتر و شنواتر از تمامىِ هستىها خواهى بود،
از من هم كه مىشنوى خرده مگير،
من خردهخرده، خوردهام، خودم را
و من خردهخرده، مردهام، در خودم.
هستى!
دروغ آفت عشق است،
آفت دوستداشتن،
آفت خاطرات،
آفت زندگى،
حال، آينده
و آفت خودت.
هيچگاه دروغ مگو.
شعرى براى صدف همسایه ی آنسوی مجالهای دلدادگی.
(به یاد عطر بهار نارنج صبح بهشتی شیراز )
و در نبودن باران
اطلسىهاى حياط هم
- بهانه مىگيرند
شكفتن من و اطلسى
من و اين بيقرار دل بيصاحب
به آمدن، به ابر
به جشن نيلوفران آب
- به باران
و به تو بستگى دارد
چه تفاوت دارد؟
اين همه اطلسىِ آبى
اين همه اطلسى روشن و سبز
در نبودن تو
- خوشبو كننده اطاق
حياط
و سايهسار خنك زيرِ دارِ آلبالو
گردو
باشند يا نباشند!
وقتى كه تو نيستى
سيمان هم بوى خاطره مىدهد
پاشويه حوض
بوى دلتنگى
بوى فانوس و خزه
وقتى كه تو نيستى
من كجا مىروم
نمىدانم
به دنبال تو شايد!
وقتى كه تو نيستى
من تمام شهر را نفرين مىكنم ...
به موج سوگند
به فانوس دريايى و خال و مرواريد
كه ترس خواهر مرگ است
مرگ عشق
و تو سپيده شب يلدا
كه روشنى
كه چراغ
همه، دستبوس نگاه خورشيد است
تو آفتاب منى
ستاره تابان،
كسوف كه كامل مىشود
آسمان به نور تو تابنده است
كهكشان:
راه شيرى توست
و آسمان:
ترجمانِ فاصله است
وقتى كه
ابرهاى تيره ما در چشمان توست
اى مهربان
آتش زير خاكستر است
- سكوت من
نبض توفان:
زير و بم امواج شبهاى من
به خواب كه مىروم
تو فانوس چشم منى
ستاه وجود.
كه شبانگاه
گهواره دلواپسىام
تو ريشه منى
بودن در تو خلاصه مىشود
و زندگى تو، بودنِ من!
بخواب كه مىروى
آهنگ رؤياى تو
اى كاش
تپش حرف من باشد
نگفتههايم
كه امشب:
هوا توفانىست
- و دلِ من
يك دلِ سير گريه مىخواهد،
عصاره چشمم را
كه خالى كنم
آرام مىگيرم.
همين امشبِ دلآشوب
مرا ميان تو و مادر
مادر و تو
فرقى نيست
همنشين اين ترانه تويى
همسخن بهانه منم
كه توجيه زندگانيم هستى!
و بازگشت به تو
بازگشت به عشق و بودن بود ...
مسافر كه مىشويم
همسفر كه هستيم
سه سال جوان شدهام
بوى شير، سادگى
معصوميت
سپيدى و صداقت
در فضا مىپيچد
كه تنها تويى!
و تنها منم.
و اين ساده عاشق
همصندلى كنار من
از عشق خويش مىگويد، از اوقات شيرين
من غرق خندهام
به عشق اينچنين
به اطمينان پوستهدار
كه افراط: تباهى محض است
آن هنگام كه ارزش اعتمادم را تيپا بزنى
من بدون افراط
خواهم شد
بدونِ ورّاجى
حتى قلم نيز
ديگر مرا نخواهد ديد،
كاجها و كلاغها در فرداها
نايابِ چشم من خواهند شد
و من ناياب چشمها!
كه من
فردايى ديگر
در آن هنگام
كه تو از خانه دورى
من: پنهان كوهها
پنهان درهها
آنسوىِ پلها
پنهانِ درختان آلبالو، پنهان درختان گردو
خواهم شد
آن موقع
من:
منِ منتظر
منتظر حادثه، منتظر صدف و هستى ( عصاره انتظار )
يگانه پيشگوىِ راستين فردايم
آرام
- خاموش
- خندان
یاد من ترا فراموش !
صدفی !
هيچ چيز مثل يك تولد وجود كسى را اثبات نمىكند.
صدف!
وجود من در دل شبى زمستانى و سرد براى پدر و مادرم و اداره ثبت احوال ثابت شد،
روز تولد من بايد وجود مرا به تو هم ثابت كند تا بدانى كه من وجود دارم،
هستى!
چنين فرض نكن كه مرگ تنها مرگ را اثبات كرده است نه!
گاهى براى آنكه ثابت كنى تو هم بودهاى و تو هم وجود داشتى بايد بميرى!
و اين مردن نيست،
شهادت است، شهادت يعنى كشته شدن
در راه هدف، در راه دوستداشتن، در راه عشق به او،
از همه بريدن و به او دلبستن.
هستى!
تنها تولد آغاز رويش نيست
گاهى مرگ نيز آغاز عشق است.
فراموش نكن كه من به روز تولدم روئيدهام به روز تولدم خواهم شكفت
و به روز مرگم متولد مىشوم. دوباره مىگويم فراموش مكن ... .
من به فكر تو زندهام، درد برايم مفهومى ندارد اگر فكر تو محرك آن باشد.
به جان تو و خواهرم، به مرگ خودم تنها چيزى كه نمىتوانم به آن فكر نكنم تويى.
گاهى اوقات تمامى هستى را فراموش مىكنم اما حكايت هستى من جدا است
نمىتوانم براى لحظهاى حتى به هستى خودم فكر نكنم.
درست است كه تو صدف منى
اما باور كن هستى را تنها بهخاطر صدف و هستى فراموش مىكنم.
باور كن كه تنها فكر تو است كه غيبت تو را موجه مىكند،
عزيز دلم صدف!
من از فراموش كردن كلِ هستى،
من از فراموش كردن آسمان
من از فراموش كردن تمامى كسانى كه تو را و مرا مىشناسند و نمىشناسند به تو رسيدهام،
هيچ چيز مانع از تفكر من،
از انديشه من در غياب تو،
از حضور تو در خلوت خودم،
دفترم، شمع كوچك اطاقم نمىتواند باشد.
لذت درد و درمان
عزيزترين صدف!
تنها ياد تو است كه تسكينم مىدهد ...
اى دليل سبز بودن من!
بگذار آن قدر درد شانههايم را بلرزاند،
چشمهايم را خونكاسه كند،
پاهايم را سست كند،
دستهايم را بىحركت كند،
يا، اصلاً بگذار آنقدر شعله درد در من بيدار باشد
كه لذت درمان را شيرينتر لمس كنم.
بگذار، تشنه آرامش باشم،
تشنه خوابى راحت،
تشنه مرحمِ دلچسبِ دستهايى كه پيشانىام را مثل مادرم آرامآرام تيمار خواهد كرد.
صدف من!
حالا ديگر مىخواهم همه بدانند
كه من براى درك لذت ايستادن بهپا خاستن
و تمامى پهنه گيتى را با آرامش نگاهكردن، به چشيدنِ درد نيازمندم.
تنها در چشيدنِدرد است كه لذت درمان نطفه مىبندد.
هستى!
تو هيچ مىدانى كه آرامش قبل از طوفان با آرامش بعد از طوفان چه تفاوتى دارد؟
عزيز من!
مىدانم كه مىدانى آرامش زاده طوفان است.
اما اين را هم به خاطر بسپار كه: ( آرامش قبل از طوفان ركود و سكون است )
و هيچ حالى برايم ندارد.
( و آرامش بعد از طوفان با آسايش توأم است).
هستى!
بگذار اين درد آنچنان در من رخنه كند كه نتوانم تو را فراموش كنم
بگذار در تمامىِ سلولهاى بدنم نيز احساس نياز به تو روشن باشد.
صدف!
از من مگير درد.
براى من فراموش كردن تو:
فراموش كردن خودم،
فراموش كردن آرزوهايم،
فراموش كردن صميميت مادرى است
كه مرا و هستى مرا دوست دارد و دوست خواهد داشت.
صدف من!
بدان اگر همين دردى كه دارم از من بگيرند
ديگر چيزى براى بودن،
براى زندگى،
دستاويزى براى تكيه و سببى براى ماندن نخواهد بود.
صدف!
اى دليل بودن من!
تنها درد مرا به اين زندگى نسبت داده است ...
وجود درد چاشنى بيدارى است
صدف!
فكر نكردن و بهخاطر نياوردن فراموشى مىآورد.
مضحك است !
من از اين جمعها بهخاطر تو فاصله گرفتهام حالا دوباره در بين آنها هستم.
ياد تو دلم را مىلرزاند نمىتوانم تحملشان كنم.
افكار پوچشان آزارم مىدهد. دوباره به خلوت خودمان برگردم.
كتابى را باز مىكنم،
تمامى كلمات بوى تو را مىدهد، :؛: ( من در این بین میان تو و من جا ماندم )
باور كن تمامىِ كلمات از زبان تو سلامم مىگويند.
نمىتوانم به فكرت نباشم. هوا بوى تو مىدهد، واى دوباره سرم درد میکند.
******** ****** *******
سراغ
صدفی عزیز !
غريبه كه از راه بيايد سراغ تو را مىگيرم،
از تمامىِ مسافران نشانى تو را مىجويم.
مىدانم كه تو در هجوم دلواپسى گمشدهاى،
اين همه غنيمت عشق،
غنيمت دوست داشتن ساده، شايسته توهم نيست.
صدف جان!
تو باور بودن من هستى
تو عصاره اعتقادات منى
تو يقين منى
در جستجوى توام
با ايمان خويش
كه هر انسانى:
خداوندگار خويش است.
در جستجوى توام
با گامهايم، محكم و بادوام
در رسيدن به اصالتم، به هدفم، به تو.
و ماندنم.
و هستى دخترم!
رفتن تمام پيمودن نيست، تمام جاده!
رفتن تنها نيمى از پيمودن است
نيم ديگر آن: آمدن است و برگشتن
و اما تمام راه، تمام پيمودن
ماندن است
به وفادارماندن و ماناترين بينديش ...
لياقت دوست داشتن !
هستى!
اگر مىخواهى كه تمامى آرزوهايت را جامه عمل بپوشانى
به كسى عشق بورز كه عشق تو را مثالِ خون در رگ و پوستش لمس كند.
هميشه خواهان كسى باش كه بيشتر از همه دوستت مىدارد
و بيشتر از خودت به فكرت باشد،
اكثر اوقات ما به غلط فكر مىكنيم كه طرف مقابل ما لياقت محبت را دارد،
بدون آنكه از ظرفيت و محبت او نسبت به خودمان آگاه شويم
به او محبت و علاقه نشان داده و دوستش مىداريم.
هستى!
تا وقتى كه از حدود ارادت شخص مقابل مطمئن نشدهاى،
ارادت نشان نده،
چون قانون زندگى است. اينكه:
هميشه از صميمم دل دوستت ندارد آن كسى كه تو از جان بيشتر دوستش دارى!
نكتههائى براى هستى و صدف
این مطالب دریافته های من است لطفا سو ء استفاده نشود . متشکرم
اگر بگوئى كه من مردهام، بدان كه سالهاست مردهاى،
اگر بگوئى كه من زندهام، بدان كه باز هم مردهاى،
اگر بگوئى كه مىخواهم زنده بمانم خواهى مرد،
اما زندگى كن تا باشى، هميشه و همه وقت...
** ** ** ** **
يك قطره از بطن و عمق دريا سخن مىگويد
همچنانكه تو از او، يا
من از ما ...
مردم
گيج و منگ دنيا را مىنگرند
در حاليكه نظرى به خويشتن نمىافكنند
و چه پرمدعا و زيانكارند .
** ** ** ** **
بر آنچه كه حق توست
اصرار و دوام داشته باش
و بر آنچه كه حق تو نيست طمع مدار و حرص مورز.
از جهل، علم را از كفر، ايمان را از مرگ، زندگى را و از ترس شجاعت را بياموز. ** ** ** ** ** تنها زمانى بىعيب خواهيم بود كه بدانيم چه عيبى داريم و رفعشان كنيم. هوش و شهود متفاوت از همديگرند، هوش چشم است و شهود بينش. تنها با زيبائى درون و نجابت ريشهدار مىتوان در چشم همه نجيب و زيبا بود. دين ظاهر است، در حاليكه ايمان باطن است، پس ايماندار باش، نه ديندار. تنها پاهاى به راه دستان پينهبسته بوى كار دارند و نشانه تلاشاند. سخنورى ضعف آدمى است زمانيكه به بطالت و بيهودگى گشوده شود. يك انديشه خوب مىتواند جهانى را متحول سازد زيرا كه اساس تفكر زايندگىست. هرآنكه حقيقت را انكار كند خود را انكار كرده است. عاشق با طناب عقل به چاه نمىرود، عاشق بىمحابا خود را به چاه مىاندازد، عاشق از غرق شدن نمىهراسد، عاشق از آلودگى و تعلق واهمه دارد، و درياى عشق غرق مىكند اما آلوده نمىكند. از علم مىآموزم با فلسفه به نقد مىنشينم و حلاجى مىكنم و از عرفان به شناخت و ايمان مىرسم، همچنانكه از ايمان به عرفان و خودم مىرسم. من با منطق شما بيگانهام منطق من چشمىست كه نگاه نكرده مىبيند، گوشىست كه گوش نداده مىشنود. دستىست كه دست نبرده لمس مىكند و روحىست كه هم مىبيند، هم مىشنود و هم لمس مىكند روحى كه منطق همه چيز است، منطقى كه همه چيز را دريافت مىكند و هر چيزى را نمىپذيرد. اگر خودخواهى آدمى به دگرخواهى تبديل نشود محال است آدمى خوشبخت شود. عوض اينكه وسواس آلودگى داشته باشى دقت كن كه آلوده نشوى .
** ** ** ** **
** ** ** ** **
** ** ** ** **
